داستانی زیبا ...
روزی یک مرد ثروتمند ،
پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد
مردمی که در آنجا زندگی می کنند ، چقدر فقیر هستند .
آنان یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسر بچه پرسید :
نظرت درباره مسافرتمان چی بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !
پدر پرسید : آیا به زندگی آنان توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد : فکر می کنم !
و پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :
فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا .
ما در حیاطمان یک فوراره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد .
ما در حیاطمان فانوس هایی تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند .
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود ، اما باغ آنها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود .
پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم..!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۰ ساعت 18:44 توسط علیرضا افکاری
|
این وبلاگ برای در اختیار گذاشتن اطلاعات و مطالب مفید در رشته های مختلف برای بازدید کنندگان ارجمند می باشد .