فصلی از عمر ورق خورد و نگفتم از تو – به شوق خالق جامعه کبیره حضرت هادی علیه السلام - سیدحمیدرضا برقعی

 

وَ بِکُمْ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ… و به خاطر شما باران فرو مى‏ریزد.

 

2 فصلی از عمر،ورق خورد و نگفتم از تو به شوق خالق جامعه کبیره سیدحمیدرضا برقعی

 

یادتان هست نوشتم که دعا می خواندم*****داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم

 

 از کلامت چه بگویم که چه با جانم کرد*****محکمات کلمات تو مسلمانم کرد

 

 کلماتی که همه بال و پر پرواز است*****مثل آن پنجره که رو به تماشا باز است

 

 کلماتی که پر از رایحه ی غار حراست*****خط به خط جامعه آیینه ی قرآن خداست

 

 عقل از درک تو لبریز تحیر شده است*****لب به لب کاسه ی ظرفیت من پر شده است

 

1 فصلی از عمر،ورق خورد و نگفتم از تو به شوق خالق جامعه کبیره سیدحمیدرضا برقعی

 

همه ی عمر دمادم نسرودیم از تو*****قدر درکِ خودمان هم نسرودیم از تو

 

 من که از طبع خودم شکوه مکرر دارم*****عرق شرم به پیشانی دفتر دارم

 

 شعرهایم همه پژمرد و نگفتم از تو*****فصلی از عمر ورق خورد و نگفتم از تو

 

 دل ما کی به تو ایمان فراوان دارد*****شیرِ در پرده به چشمان تو ایمان دارد

 

 بیم آن است که ما یک شبه مرداب شویم*****رفته رفته نکند جعفر کذاب شویم

 

 3 فصلی از عمر،ورق خورد و نگفتم از تو به شوق خالق جامعه کبیره سیدحمیدرضا برقعی

 

تا تو را گم نکنم بین کویر ای باران*****دست خالیِ مرا نیز بگیر ای باران

 

 من زمین گیرم و وصف تو مرا ممکن نیست*****کلماتم کلماتی ست حقیر ای باران

 

 یاد کرد از دل ما رحمت تو زود به زود*****یاد کردیم تو را دیر به دیر ای باران

 

 نام تو در دل ما بود و هدایت نشدیم*****مهربانی کن و نادیده بگیر ای باران

 

 ما نمردیم که توهین به تو و نام تو شد*****ما که از نسل غدیریم ، غدیر ای باران

 

 پسر حضرت دریا ! دل مارا دریاب*****ما یتیمیم و اسیریم و فقیر ای باران

 

 سامرا قسمت چشمان عطش خیزم کن*****تا تماشا کنمت یک دل سیر ای باران