خوش شانسی یا ...؟
پیــرمرد
روستا زاده اے بود که یک پســـر و یک اسب داشت؛ روزی اسب پیرمرد فــــرار
کـــرد، همه همسایه ها بـــرای دلـــداری به خـــانه پیـــرمرد آمدند و
گفتند: عجـــب شـــانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد! روستا
زاده پیــــر جواب داد: از کـــجا می دانید که ایـــن از خوش شانسی من
بـــوده یا از بـــد شانسی ام؟ همسایه ها با تـــعجب جــــواب دادن:
خــــوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز
یک هفته از این ماجــــرا نگذشته بـــود که اسب پیــــرمرد به همراه بیست
اسب وحشی به خانه بـــرگشت. این بار همسایه ها بــــراے تبریک نزد پیرمرد
آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی کـــه اسبت به همراه بیست اسب دیگـــر به
خانه بر گشت! خـــــداوند یگــــانه تکیه گــــاه من و توست!
پس...
بـــه "تدبیرش" اعتماد کـــــن..
بـــه "حـکمتش" دل بســـپار...
بـــه او "تـوکــــــــــــل" کـــــن...
و ...
بـــه سمت او "قدمـے بردار".
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 23:14 توسط علیرضا افکاری
|
این وبلاگ برای در اختیار گذاشتن اطلاعات و مطالب مفید در رشته های مختلف برای بازدید کنندگان ارجمند می باشد .