داستان خون بس

اين داستان بيان كننده يكي از هزاران آداب و رسوم غلطي است كه در اقوام مختلف ايران از جمله لرستان حاكم بوده و هم اكنون نيز كم و بيش مردم اين قوم با برخي از اين رسوم زندگي مي كنند.

من دختر ایلاتی پر شر و شوری بودم، با هزاران امید و آرزو در سرم. پسرهای جوان ایل، آرزوی ازدواج با من را داشتند ولی من اهداف بالاتری در سر می پروراندم.

آرزو داشتم درس بخوانم و دکتر بشوم تا بتوانم به ایل و طایفه خود خدمت کنم. اطرافیانم می گفتند اگر به شهر بزرگی برای تحصیل بروی، دیگر به ایل باز نخواهی گشت و ماندگار می شوی، ولی من مصمم بودم که به زادگاهم و نزد نزدیکانم که همخونم بودند بازگردم و به آنها خدمت کنم. اما ...

گاهی چرخ روزگار، مسیری کاملا متفاوت از رویاهای ما برایمان تدارک دیده است.

خوب یادم هست، آن روز بهاری ...

مادرم چند سالی بود که از دنیا رفته بود و من و برادرم همراه پدرم زندگی می گذراندیم. برادرم که دوسالی از من کوچکتر بود، وظیفه داشت صبح های زود گوسفندان را برای چرا به تپه های سبز و پر علف اطراف ببرد. آن روز هم طبق معمول، برادرم چوبدست شبانی اش را برداشت و گوسفندان را به چراگاه های سرسبز نزدیک ایل برد. هوا گرگ و میش بود، دل آسمان پر بود از باران ولی تنها برق و غرش رعد و برق بود و خبری از باران نبود، باد تندی چمن های کوهپایه را به رقصی سریع وا داشته بود، از چادر بیرون آمدم و به تماشای مناظر نشستم، طبیعت دامن سبزی به تن کرده بود و بوی بهار مدهوشم می کرد ...

هنوز چند ساعتی از آغاز روز نگذشته بود که اندام کوچکی از دور نمایان شد، هیکلی که به سختی قدم بر می داشت و گویا بار سنگینی را بر دوش خود حمل می کرد، با نزدیک تر شدنش، آب در دهانم خشکید ...

این اندام برادرم بود که زیر سنگینی بدن پسر جوانی که بر دوش می کشید، خمیده شده بود، او به زحمت فراوان تا نزدیک چادر آمد و جسم نیمه جان پسر جوان را روی زمین گذاشت، در حالی که رنگ به چهره نداشت، پرسید: پدر کجاست؟

- داخل چادر، چرت می زند، صدایش کنم...

قبل از آنکه سخنم تمام شود، فریاد زد: پدر! پدر! بیائید اینجا!

صدایش می لرزید، از ترس بود یا خشم یا خستگی ... نمی دانم.

پدرم سراسیمه از چادر خارج شد تا خواست دهان به صحبتی باز کند نگاهش روی پیکر بی جان پسرک خیره ماند و نگاه پرسشگر و مضطرب خود را به برادرم دوخت: این کیست؟ چه شده؟ اینجا چه می کند؟ حرف بزن پسر!!

برادرم در حالی که به سختی از ریزش اشک هایش جلوگیری می کرد با صدایی گرفته شرح داد: وقتی گوسفندان را به تپه پشتی رساندم و مشغول چرا شدند، کمی احساس خواب آلودگی کردم، دراز کشیدم و به صدای زوزه باد گوش سپردم که کم کم خواب چشمانم را ربود، نمی دانم چقدر در خواب بودم که ناگهان با صدای رعد و برق از خواب پریدم، وحشت زده اطراف را نگاه کردم، گوسفندان همچنان سرگرم چرا بودند، از ترس اینکه رگبار تندی بگیرد و راه بازگشتمان گل و لای و صعب العبور شود، بسرعت شروع کردم به جمع آوری گوسفندان، همه را که یک جا گرد آوردم، متوجه شدم یکی از آنها کم است، کمی این طرف و آن طرف را برانداز کردم ولی حیوان تنهای جدا از گله ای ندیدم، چند ده متر آن طرف تر گله گوسفند دیگری در حال چرا بود، به امید آن که گوسفند گم شده امان را پیدا کنم به سمت آنجا دویدم، تک تک گوسفندان را از نظر گذراندم تا اینکه پیدا کردم، گوسفند خودمان بود که با آن گله قاطی شده بود. آرام با چوبدستم حیوان را می راندم که صدای اعتراض چوپانشان بلند شد که کجا می بری زبان بسته را؟ گفتم که این گوسفند ماست که به گله شما آمده، دارم برمی گردانمش.

-  صبر کن ببینم، از کجا معلوم که راست می گویی؟

-  گوسفندان ما همگی روی پشم دمبه شان با جوهر قرمز رنگ علامت دارند، ببین. علامت را نشانش دادم ولی او همچنان زیر بار نمی رفت. دلم برای بقیه رمه ها که رهایشان کرده بودم شور می زد، از دور نگاهی به آنها انداختم و با عجله گفتم: خب نشانه از این بهتر می خواهی؟! اصلا گوسفندانت را سرشماری کن خودت خواهی دید که یک راس زیاد است، فقط عجله کن، دل نگران باقی حیوانات هستم.

با پرخاش گفت: اگر نگران بودی، گله ات را ول نمی کردی به چرت نیمروزی ات برسی!! و در حالی که پشت به من می کرد، پسرکی را که در گوشه ای ایستاده بود و ناظر بحث ما بود صدا کرد: یاسر، گوسفندان را جمع کن، باید بشمریمشان. پسرک که سنش به زور به 10 سال می رسید، ناشیانه و با تعلل شروع به راندن حیوانات کرد، هیچ یک توجهی به شتاب و نگرانی من نداشتند، طاقتم طاق شد و فریاد زدم: آخر کمی هم عجله کنید پدربیامرزها، الان باران می گیرد، من راه زیادی باید برگردم با این حیوانات زبان بسته.

پسر جوان در حالی که حسابی برآشفته شده بود به سمتم آمد و گفت: اگر آنقدر عجله داری برگرد به چادرت گوسفندت را هم بی خیال شو! وقتی گله را می سپرند به هر بچه نابالغی همین می شود دیگر، دردسر برای دیگران.

من هم که حسابی به تنگ آمده بودم گفتم: تو اگر ریگی به کفش نداشته باشی و نیت سوئی در سرت نباشد، من نشانه گوسفندان گله ام را به تو دادم، دیگر این بازی ها چیست که در می آوری؟!

خلاصه حرفهایمان بالا گرفت و او ناگهان به من حمله کرد و من که در موقعیت بالاتر از او قرار داشتم با ضربه چوبدستم سعی در راندنش کردم که ناگهان ریگ های زیر پایش خالی شدند و او به شدت به زمین افتاد و چند متری روی سراشیبی غلتید تا با تخته سنگی برخورد کرد و پیکرش از حرکت ایستاد.

با وحشت به سمتش دویدم و دیدم سرش با صخره برخورد کرده و غرق خون است، پسرک همراهش از ترس پا به فرار گذاشت و من به زحمت توانستم او را به اینجا برسانم ...

اشک مثل سیلاب از چشمان برادرم جاری شده بود و هق هق گریه امانش را بریده بود، پدرم به سرعت دنبال حکیم فرستاد و یکی از پسرهای طایفه را هم دنبال گوسفندان راهی کرد. پیکر جوان را به داخل چادر بردیم، نفس نمی کشید، هر سه با وحشت و سکوت به او خیره شده بودیم، حکیم رسید و به سرعت شروع به معاینه جوانک کرد و در مقابل چشمان نگران و وحشت زده ما فقط یک جمله او کافی بود که دنیا را برایمان تیره و تار کند.

«تمام کرده است» و ...

نزدیک ظهر بود، سه مرد قوی هیکل در حالی که سوار بر اسب و تفنگ بر دوش بودند به چادرها نزدیک می شدند، یکی از آنها پسرک 10-12 ساله ای را همراه داشت که دائم او را مورد سوال قرار می داد: چه سنی داشت؟ مطمئنی همین جا آمدند؟ خودت دیدی؟ ... با ترس کشنده ای به چادر دویدم و پدر و برادرم را از حضور سه غریبه آگاه کردم. پدرم رو به برادرم کرد و گفت: تو همین جا بمان، تا دنبالت نفرستادم از چادر پا بیرون نگذار! و رفت.

چند ساعتی گذشت، که البته برای ما به اندازه چند ماه طول کشید... هوا رو به تاریکی گذاشته بود که پدرم با چهره ای درهم و خسته بازگشت، دو تن از مردان قبيله که همراهش بودند جسد بی جان جوانک را برداشتند و از چادر بیرون رفتند. وقتی پدر تنها و پریشان بازگشت، هر دو از ترس جرات سوال کردن نداشتیم. مدتی به سکوت گذشت، بالاخره پدرم لب باز کرد: آنها قاتل پسرشان را می خواهند. می گویند خون در برابر خون! اگر با زبان خوش تحویلشان دادیم که هیچ، اگر نه با مردان قبیله اشان به ما حمله خواهند کرد و آن وقت معلوم نیست چقدر خون باید ریخته شود تا خون اولی را بشوید.

به چهره برادرم نگاه کردم، صورتش سفید و لبهایش کبود شده بود: ولی آخر... آخر... من که نمی خواستم... من که گفتم... گریه امانش را برید. با ترس و لرز گفتم: یعنی هیچ کاری نمی شود کرد؟ به هیچ طریق نمی شود راضیشان کرد که لااقل به گرفتن دیه رضایت دهند یا خودشان جریمه ای تعیین کنند که جان یک انسان دیگر گرفته نشود؟

پدرم سرش را بلند کرد و نگاهش را به من دوخت، نگاهی طولانی و معنا دار... نمی دانستم معنای نگاه چیست، ولی هرچه بود تنم را لرزاند ... همچنان که آینده ام را ...

دو روز از واقعه می گذشت و زنان و دختران ایل بودند که یکی پس از دیگری به دیدنم می آمدند، هر یک با زبانی سعی در قانع کردنم داشتند، یکی با گریه و التماس، دیگری با ترس و تهدید ... و من در تمام مدت سکوت اختیار کرده بودم و به سرنوشت مبهم خود می اندیشیدم ... سه روز و سه شب تمام نه چیزی خوردم و نه ساعتی خوابیدم، صبح روز چهارم بود، خورشید به زیبایی تمام می درخشید و هوا لطافت فوق العاده ای داشت، همه چیز حضور بهار را فریاد می زد اما...

قلب من را خزانی ابدی گرفته بود ... پدرم که وارد چادر شد، بی مقدمه گفتم: باشد! باشد پدر! قبول می کنم! برای شما، برای برادرم، برای مردان و زنان طایفه ام ... باشد، من می روم ...

بله ... من خون بس بودم!!

این تنها راه به آشتی کشیدن این آتش عظیم قهر میان دو طایفه بود، اینکه دختری از طایفه ما به همسری پسری از طایفه مقتول در آید، بدون شیربها، بدون مهر! بدون حتی حق انتخاب همسرش.

و حالا من، نو عروس بخت برگشته ای بودم که اسیر پنجه شوم تقدیر به خانه بخت می رفتم ...

وقتی با همراهی پدر و عموهایم به طایفه شوهرم پیوستم، پرده ضخیم اشک، اجازه دیدن هیچ چیز را به من نمی داد، تنها صدای لرزان و غم آلود پدرم را می شنیدم: خدا به همراهت دخترم، مواظب خودت باش ...

روزها از پی هم سپری می شد، در تمام این روزها نه به دیدن کسی می رفتم و نه اجازه دیدارم را به کسی می دادم، حتی افراد قبیله خودم، حتی پدر و برادرم.

صبح ها از چادر بیرون می رفتم و روی بلندترین تپه دشت می نشستم و ساعت ها بر آرزوهای بر باد رفته ام اشک می ریختم ... 

واكنش‌ به ثبت ملي آيين خون‌ بس

همسرم، حسین، مرد جوانی بود با چهره و اندامی مقبول، به حسن خلق در ایل خود شهرت داشت و مورد احترام دیگران حتی ریش سفیدان طایفه بود. از روزی که قدم به خانه اش گذاشته بودم، یک کلمه هم با او صحبت نکرده بودم، یکی دو باری سعی کرده بود باب صحبت را باز کند که با بی محلی و سر سنگینی من مواجه شده بود، بعد از یک هفته که از ازدواجمان می گذشت صبح قبل از اینکه بیرون برود نگاه پر سخنی به من انداخت و آرام گفت: اینجا خانه توست، هرطور که دوست داری می توانی عمل کنی، تو اختیاردار اینجا هستی، می دانم که من خواسته تو برای ازدواج نبوده ام، اما امیدوارم ... جمله اش را نیمه تمام گذاشت و در حالی که نزدیک تر می شد به چشمانم خیره شد و زمزمه کرد: خانم! سعی کن آرام باشی، هیچ چیزی باعث آزارت نخواهد شد، مطمئن باش تا زمانی که خودت نخواهی و اجازه ندهی حتی دستم به دستت نمی خورد! نمی گذارم هیچ چیز آرامشت را برهم بزند، مطمئن باش!

و از چادر بیرون رفت ...

طراوت و گرمای تابستان کم کم جای خود را به تندی و سرمای زمستان می داد ... همچنان عزلت پیشه کرده بودم و تنها همدمم گل های رسته در دامان دشت بودند، ساعت ها با آن ها راز می گفتم و به گذشته تاریک و آینده گنگ خود فکر می کردم...

مدتها گذشت و ...

آن روز سردی هوا استخوانم را می سوزاند، لجباز تر از آنی بودم که در چادر بمانم و به روال هر روز به دشت پناه نبرم، حسین با ملایمت گفت: خانم! هوا امروز خیلی سرد است، بهتر نیست بیرون نروی؟! بدون اینکه جوابش را بدهم سر برگرداندم و از چادر خارج شدم... تیغ تیز باد پاییزی صورتم را خراشید ولی به روی خودم نیاوردم و راه افتادم. در میان راه صدای رعد و برق گوش صحرا را کر می کرد، به محل همیشگی که رسیدم، روی تخته سنگی نشستم در حالی که از سرما خود را جمع کرده بودم و اشک چشمانم را پوشانده بود.

چند دقیقه گذشت و کم کم باران سیل آسایی باریدن گرفت. از ضربات قطره های باران که بر سر و صورتم می خورد، لذت می بردم، لذتی عجیب و دیوانه وار...

مدتی در زیر باران نشستم که ناگهان سنگینی پتویی را روی پشتم حس کردم، وحشت زده برگشتم: حسین بود، در حالی که باران حسابی خیسش کرده بود و موهای خرمایی اش به سر و صورتش چسبیده بود، به نرمی گفت: خواهش می کنم برگرد، من نگرانم. می ترسم خدای نکرده مریض شوی، لطفا بیا خانه، اگر تحمل وجود مرا نداری، قول می دهم تا هوا خوب بشود به چادر باز نمی گردم...

از رفتار و برخورد بزرگ منشانه اش خجالت می کشیدم، بدون حرف به راه افتادم ...

شب سردی بود، سردتر از تمام شب هایی که به خاطر داشتم، اما بدن من مثل کوره داغ بود و می سوخت، نفس های پرحرارتم لب هایم را به آتش می کشید و بند بند تنم از درد انگار از هم باز می شدند... توان باز کردن چشمهایم را نداشتم، صدایی آهسته صدا می زد: خانم! خانم! صدایم را می شنوی؟

و تنها با ناله ای می توانستم زنده بودنم را اعلام کنم ...

همه جا تاریک بود، دشت را سکوت و سیاهی پر کرده بود، تنها در پهنای دشت به این سو و آن سو می دویدم، راه را نمی یافتم، هر چه سعی می کردم فریادی بزنم صدا در گلویم می خشکید و تنها ناله ای از آن بیرون می آمد. وحشت زده و پریشان به سمت هدفی نامعلوم شروع به دویدن کردم که ناگهان احساس کردم زیر پایم دره ای است به بلندای آسمان! بین زمین و آسمان فرو غلتیدم و فریاد کشیدم ... از کابوس وحشتی که وجودم را گرفته بود پریدم، حسین که با فریاد من حسابی ترسیده بود به سرعت به کنار بسترم آمد: چه شده؟ ترسیدی؟ آرام باش، خواب می دیدی، خواب بود، دیگر نترس، آرام باش...

نمی دانم چند روز را در آن حال و احوال گذراندم، تنها چیزهایی که به یاد دارم این است که هر زمان که چشمانم را گشودم حسین کنار بسترم نشسته بود، آرام و بی صدا، گاهی دستمال نمداری را روی پیشانی و صورتم می گذاشت، گاه با ملایمت دعایی زیر لب زمزمه می کرد، گهگاه به آرامی صدایم می کرد و داروهایی که حکیم سفارش کرده بود در دهانم می ریخت، هر وقت که کمی به هوش تر بودم، سوپ گرمی برایم می آورد و قاشق قاشق در دهانم می گذاشت - بدون اینکه حتی دستش به دستم بخورد...

زمانی که با درد و ناله چشم باز می کردم، کنارم بود و زمزمه می کرد: نگران نباش، خوب می شوی، حکیم می گوید سرمای سختی خورده ای ولی جای نگرانی نیست، فقط باید استراحت کنی...

تمام شب، تمام شب(!) هر گاه که چشم باز کردم او را دیدم، چشمان نگرانی که با نهایت مهربانی به من دوخته شده بود و تا نگاه مرا می دید برق شادی در آنها می درخشید، لبخندی صورتش را می آراست و آهسته می گفت: خدا را شکر...

بعدها حسین برایم تعریف کرد که یک هفته تمام بین هوشیاری و بی هوشی بودم و در عرق سرد و تب تند می سوختم.

روزی که بعد از مدتها صبح با صدای باد و گرمای خورشید بیدار شدم، به یاد دارم، احساس می کردم حالم بهتر است، تب نداشتم و با راحتی بیشتری نفس می کشیدم، سرم را چرخاندم و با تعجب حسین را دیدم در حالی که نیم خیز کنار بسترم نشسته بود، ناخودآگاه از حالتش خنده ام گرفت و بدون مقدمه گفتم: چرا اینطوری نشسته ای؟

صورتش غرق شادی شد: سلام، صبح بخیر، خوشحالم که امروز بهتری.

گفتم چرا اینجوری نشسته ای؟ چرا خم شده ای؟

با اندکی خجالت کمرش را راست کرد و اشعه تند خورشید که روی صورتم افتاد مقصود حسین را حالی ام کرد:

- امروز آفتاب تندی در آمده، گفتم نکند حال که آرام تر خوابیده ای، تابش نور شدید صورتت را آزار دهد و بیدارت کند، خواستم سایه ات شوم...

جوابی نداشتم که بدهم... سعی کردم در رختخوابم جابجا شوم که حسین سریع به کمکم آمد، دستش را که به سمت بازویم دراز کرد ناگهان به چهره ام خیره ماند، دلیل سستی اش را فهمیدم، آرام گفتم: لطفا کمک می کنی که بنشینم؟

نفس آسوده ای کشید و کمکم کرد در رختخواب بنشینم. بعد یک استکان چایی گرم همراه با خرما در سینی نقره زیبایی برایم آورد: میل به صبحانه داری؟ پنیر، سرشیر، کره، تخم مرغ؟ با تکان دادن سر گفتم: نه، همین چای و خرما خوب است... سینی را از دستش گرفتم و کنارم نشست. بعد از مدتی کلنجار رفتن با خود، سر صحبت را باز کردم: می دانم که تو نیز مثل من قربانی آن حادثه شوم شده ای، می دانم که تو نیز شاید چه آرزوهایی که برای آینده و زن زندگی ات در سر نداشته ای، می دانم که تو نیز انتخاب شده ای و انتخاب نکرده ای، بخاطر همین ها...

به میان صحبت هایم پرید و با لحنی جدی که تا آن روز از او ندیده بودم: نه اینطور نیست! تو اشتباه می کنی!

با تعجب نگاهش کردم. صورتش دوباره مهربان و لحنش اعتماد برانگیز، ادامه داد: اشتباه می کنی خانم، من خودم انتخاب کردم که همسرم را از طایفه شما بپذیرم، وقتی که ریش سفیدان و بزرگان ایل جمع شدند تا مردی را برای دامادی شما انتخاب کنند، وقتی دانستم دختری از طایفه ای بیگانه، آنقدر روح بزرگی دارد که حاضر شده از تمام رویاهایش، جوانی اش و از تمام حقوقش، بگذرد برای برقراری صلح و آشتی و جلوگیری از خونریزی و نزاع بین دو قبیله، با خودم گفتم این دختر، زن زندگی است، زنی که قابل اعتماد و اتکاست، دختری که انقدر بزرگوارانه و خاضعانه بدون کوچکترین توقعی، تنها برای نجات جان هم ایلاتی هایش حاضر به چنین فداکاری بزرگی شده است، افتخار بزرگی است اگر همسر من باشد... و این چنین من ندیده، عاشق آن دختر شدم!

چشمانم را در حالی که غرق اشک بودند به چشمان مطمئن و مردانه اش دوختم و آرام زمزمه کردم: مرا ببخش! ممکن است؟

آرام بوسه ای بر پیشانی ام نواخت و گفت: بهتر است استراحت کنی عزیزم.

و این اولین باری بود که به جای «خانم» کلمه «عزیزم» را بر زبان آورد ... تا امروز...

امروز که 11 سال از آن روز می گذرد همواره مرا همانگونه خطاب می کند، حال که من مادر دو فرزندش هستم، حال که در طایفه خودم و حسین، به عنوان معلم، به بچه ها درس می دهم، دیگر هرگز احساس شرم نکردم که به عنوان «خون بس» قدم به خانه این مرد گذاشتم.